تبليغاتX
setare kavir

setare kavir

مردم کشور من با نفرت بیشتری به صحنه بوسیدن دو عاشق نگاه میکنندتا صحنه اعدام یک انسان...عجب قصه ایست ماجرای بیسوادی و سنت"دکتر شریعتی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/09ساعت 19:54  توسط جواد پیروی  | 

دیشب که نمیدانستم به کدام یک از دردهایم بگریم"کلی خندیدم.دکتر شریعتی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/09ساعت 19:46  توسط جواد پیروی  | 

واعظی پرسید از فرزند خویش                هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟

صدق و بی آزاری و خدمت به خلق         هم عبادت هم کلید زندگیست

گفت زین معیار اندر شهر ما                   یک مسلمان هست آن هم ارمنیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/09ساعت 19:41  توسط جواد پیروی  | 

دهقان و ارباب

دهقان و ارباب
دهقان پیر با ناله می‌‌گفت:
ارباب! آخر درد من یکی دوتا نیست، با وجود این همه بدبختی، نمی‌‌دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفریده است؟! دخترم همه چیز را دوتا می‌بیند!
ارباب پرخاش کرد که: بدبخت! چهل سال است نان مرا زهرمار می‌‌کنی! مگر کور هستی، نمی‌بینی که چشم دختر من هم چپ است؟!
دهقان گفت: چرا ارباب می‌بینم اما چیزی که هست، دختر شما همه‌ی این خوشبختی‌‌ها را "دو تا" می‌بیند ... ولی دختر من، این همه بدبختی را ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/06/06ساعت 21:41  توسط جواد پیروی  | 

دختر وپیرمرد

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- جون قشنگ نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!


+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/06/06ساعت 21:40  توسط جواد پیروی  | 

پیشگیری به از درمان

روزی خانمی سخنی را بر زبان آورد که مورد رنجش خاطر بهترین دوستش شد، او بلافاصله از گفته خود پشیمان شده و به دنبال راه چاره ای گشت که بتواند دل دوستش را به دست آورده و کدورت حاصله را برطرف کند. 

 

او در تلاش خود برای جبران آن، نزد پیرزن خردمند شهر شتافت و پس از شرح ماجرا،‌ از وی مشورت خواست. پیرزن با دقت و حوصله  فراوان به گفته های آن خانم گوش داد و پس از مدتی اندیشه، چنین گفت :

" تو برای جبران سخنانت لازمست که دو کار انجام دهی و اولین آن فوق العاده سخت تر از دومیست. "

خانم جوان با شوق فراوان از او خواست که راه حل ها را برایش شرح دهد.

پیرزن خردمند ادامه داد :

امشب بهترین بالش پری را که داری، ‌برداشته و سوراخ کوچکی در آن ایجاد می کنی،‌ سپس از خانه بیرون آمده و شروع به قدم زدن در کوچه و محلات اطراف خانه ات می کنی و در آستانه درب منازل هر یک از همسایگان و دوستان و بستگانت که رسیدی،‌ یک عدد پر از داخل بالش درآورده و به آرامی آن جا قرار می دهی. بایستی دقت کنی که این کار را تا قبل از طلوع آفتاب فردا صبح  تمام کرده و نزد من برگردی تا دومین مرحله را توضیح  دهم.

خانم جوان به سرعت به سمت خانه اش شتافت و پس از اتمام کارهای روزمره خانه، شب هنگام شروع به انجام کار طاقت فرسایی کرد که آن پیرزن پیشنهاد نموده بود. او با رنج و زحمت فراوان و در دل تاریکی شهر و در هوای سرد و سوزناکی که انگشتانش از فرط آن، یخ زده بودند، توانست کارش را به انجام رسانده و درست هنگام طلوع آفتاب به نزد آن پیرزن خردمند بازگشت.

خانم جوان با این که به شدت احساس خستگی می کرد، اما آسوده خاطر شده بود که تلاشش به نتیجه رسیده و با خشنودی گفت:‌

" بالش کاملا خالی شده است "

پیرزن پاسخ داد :

حال برای انجام مرحله دوم، بازگرد و بالش خود را مجددا از آن پرها،‌ پر کن، تا همه چیز به حالت اولش برگردد !

خانم جوان با سرآسیمگی گفت:

اما می دانید این امر کاملا غیر ممکن است!

اینک باد بیشتر آن پرها را از محلی که قرارشان داده ام،‌ پراکنده است، ‌قطعا هرچه قدر هم تلاش کنم، ‌دوباره همه چیز مثل اول نخواهد شد!

پیرزن با کلامی تامل برانگیز گفت:

کاملا درسته !

هرگز فراموش نکن کلماتی که به کار می بری هم چون پرهاییست که در مسیر باد قرار می گیرند. 

آگاه باش که فارغ از میزان صمیمت و صداقت گفتارت، دیگر آن سخنان به دهان بازنخواهند گشت.

بنابراین در حضور کسانی که به آن ها عشق می ورزی،‌

 کلماتت را خوب انتخاب کن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/06/03ساعت 12:49  توسط جواد پیروی  | 

امام زمان

داشتم با خودم میگفتم:

فرض کن حضرت مهدی به تو ظاهر گردد                    ظاهرت هست چنانی که خجالت نکشی؟

باطنت هست پسندیده ی صاحب نظری                         خانه ات لایق او هست که مهمان گردد؟

                                لقمه ات در خور او هست که نزدش ببری؟

پول بی شبهه و سالم ز همه داراییت                           داری آنقدر که یک هدیه برایش بخری؟

حاضری گوشی همراه تو را چک بکند؟                       با چنین شرط که در حافظه دستی نبری

واقفی بر عمل خویش تو بیش از دگران؟                      میتوان گفت تورا شیعه اثنی عشری؟

 من که خود از جواب درماندم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/06/03ساعت 12:25  توسط جواد پیروی  | 

ارتباط با خدا

روزی مجنون از سجاده شخصی عبور کردمرد نماز را شکست وگفت:مردک من در حا ل رازونیاز با خدا بودمتو چگونه این رشته را بریدی؟

مجنون لبخند زد وگفت:من عاشق بنده ای هستم و تورا ندیدم و تو عاشق خدایی و منو دیدی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/03/16ساعت 23:49  توسط جواد پیروی  | 

گرسنگی

مردی بدبخت از گرسنگی مرد،خویشاوندان او در عزایش گوسفندها سربریدند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/03/16ساعت 2:27  توسط جواد پیروی  | 

کارگر خسته ای سکه ای از جلیقه کهنه اش درآورد تا صدقه دهد.....ناگهان جمله ای روی صندوق دید و منصرف شد.....(صدقه عمررا زیاد میکند)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/03/09ساعت 11:19  توسط جواد پیروی  | 

اهل دانشگاهم

روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم ، خرده پولی ، سر سوزن هوشی

دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید

دوستانی هم چون من مشروط
و اتاقی که که همین نزدیکی است ،پشت آن کوه بلند.
اهل دانشگاهم !
پیشه ام گپ زدن است.

گاه گاهی هم می نویسم تکلیف،می سپارم به شما

تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانی است،
دلتان تازه شود – چه خیالی – چه خیالی
می دانم که گپ زدن بیهوده است.

خوب می دانم دانشم کم عمق است.
اهل دانشگا هم،

قبله ام آموزش ، جانمازم جزوه ، مُهرم میز

عشق از پنجره ها می گیرم.

همه ذرات مُخ من متبلور شده است.
درسهایم را وقتی می خوانم

که خروس می کشد خمیازه
مرغ و ماهی خوابند.

استاد از من پرسید : چند نمره ز من می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟

پدرم استاتیک را از بر داشت و کوئیز هم می داد.

خوب یادم هست

مدرسه باغ آزادی بود.

درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب
امتحان چیزی بود مثل آب خوردن.
درس بی رنجش می خواندم.

نمره بی خواهش می آوردم.
تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردند

و کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت.

درس خواندن آن روز مثل یک بازی بود.
کم کمک دور شدیم از آنجا ، بار خود را بستیم.
عاقبت رفتیم دانشگاه ، به محیط خس آموزش ،

رفتم از پله دانشکده بالا ، بارها افتادم.

در دانشکده اتوبوسی دیدم یک عدد صندلی خالی داشت.
من کسی را دیدم که از داشتن یک نمره۱۰دم دانشکده پشتک می زد.
دختری دیدم که به ترمینال نفرین می کرد.
اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت.
اتوبوسی دیدم کسی از روزنه پنجره می گفت «کمک»!
سفر سبز چمن تا کوکو،
بارش اشک پس از نمره تک،
جنگ آموزش با دانشجو،
جنگ دانشجویان سر ته دیگ غذا،
جنگ نقلیه با جمعیت منتظران،
حمله درس به مُخ،
حذف یک درس به فرماندهی رایانه،
فتح یک ترم به دست ترمیم،
قتل یک نمره به دست استاد،
مثل یک لبخند در آخر ترم،
همه جا را دیدم.

اهل دانشگاهم!
اما نیستم دانشجو.
کارت من گمشده است.
من به مشروط شدن نزم،دیک

آنبضشان را می گیرم
هذیانهاشان را می فهمم،
من ندیدم هرگز یک نمره۲۰،
من ندیدم که کسی ترم آخر باشد
من در این دانشگاه چقدر مضطربم.

من به یک نمره ناقابل۱۰خشنودم
و به لیسانس قناعت دارم.
من نمی خندم اگر دوست من می افتد.
من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم.
خوب می دانم کی استاد کوئیز می گیرد
اتوبوس کی می آید،
خوب می دانم برگه حذف کجاست.
هر کجا هستم باشم،
تریا،نقلیه،دانشکده از آن من است.
چه اهمیت دارد، گاه می روید خار بی نظمی ها
رختها را بکنیم ، پی ورزش برویم،
توپ در یک قدمی است
و نگوییم که افتادن مفهوم بدی است !
و نخوانیم کتابی که در آن فرمول نیست.
و بدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم!ش
و بدانیم اگر جزوه استاد نبود همه می افتادیم!
شش
و بدانیم اگر نقلیه نبود همگی می مانیم
و نترسیم از حذف و بدانیم اگر حذف نبود می ماندیم.
و نپرسیم کجاییم و چه کاری داریم
و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نیست
و اگر هست چرا یخ زده است.
بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم.
کار ما نیست شناسایی مسئول غذا،
کار ما شاید این است که در حسرت یک صندلی خالی،
پیوسته شناور باشیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/12/12ساعت 12:32  توسط جواد پیروی  | 

کلاغ وطوطی

 کلاغ و طوطی هر دو سیاه و زشت آفریده شدند طوطی شکایت کرد و خداوند او را زیبا کرد ولی کلاغ گفت : هر چه از دوست رسد نیکوست و نتیجه آن شد که می بینی .طوطی همیشه در قفس کلاغ همیشه آزاد


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/12/11ساعت 11:23  توسط جواد پیروی  | 

مرد کور

روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد . روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که ان تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد:
 امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم  !!!!!
     وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.
حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است .... لبخند بزنيد
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/12/09ساعت 18:50  توسط جواد پیروی  | 

آنچه کرم ابریشم پایان دنیا می پندارد از نظر پروانه آغاز زندگی است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/12/09ساعت 17:21  توسط جواد پیروی  | 

روزی مردی نزد روانبزشگ رفت و از غم و غصه درونی خود گفت.روانبزشگ گفت تورا به سیرگی دعوت  میگنم گه آنحا دلقگی هست گه تورا بسیار میخنداند.آن مرد با حالت گریه گفت:من همان دلقگم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/11/26ساعت 11:49  توسط جواد پیروی  | 

نماز

تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!

اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/10/21ساعت 13:7  توسط جواد پیروی  | 

عشق

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
عروس خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »


+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/10/19ساعت 13:51  توسط جواد پیروی  | 

علم بهتر است یا ثروت

معلم گفت انشا یی در مورد اینکه علم بهتراست یا ثروت بنویسید هفته بعد سر کلاس گفت موسوی انشاءتو بخون .دانش آموز جواب داد:چیزی ننوشتم اما اگه پول داشتم دفتری می خریدم و انشاءمو می نوشتم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/10/15ساعت 14:39  توسط جواد پیروی  | 

این بد که به ما کنند با کس نکنند            برگل ستمی رود که با خس نکنند

گویند جواب ابلهان خاموشی است          خاموش شدیم و ابلهان بس نکنند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/09/23ساعت 13:9  توسط جواد پیروی  | 

دل

الهى در شگفتم از آنکه کوه را مى‏شکافد تا به معدن جواهر دست‏یابد

ولی خویش را نمیکاود تا بمخزن حقائق برسد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/09/10ساعت 12:52  توسط جواد پیروی  | 

بعضي ها گله دارند كه چرا؟ گل سرخ خار دارد... در اين فكرم كه چرا نمي گويند:عجب... اين بوته خار٫ گل سرخ دارد!!...
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/23ساعت 15:12  توسط جواد پیروی  | 

عقرب وقورباغه

یه روز یه عقرب در کنار رودخونه به قورباغه میگه:منو ببر اونطرف رودخونه"

قورباغه گفت:به شرطی میبرمت که بهم نیش نزنی.عقرب پذیرفت وگفت تو هم باید سر منو زیر آب نکنی وبالاخره راه افتادند.در بین راه به علت گودی رودخونه سر عقرب به زیر آب رفت واو بلافاصله چند نیش آبدار به قورباغه زد.وقتی به اونور آب رسیدند عقرب گفت واسه چی سرمو زیر آب کردی؟جواب داد:

سربه زیر آب بردن نه از روی غرض است      ترک عادت موجب مرض است

عقرب هم گفت:

نیش عقرب نه از ره کین است        اقتضای طبیعتش این است

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/23ساعت 14:5  توسط جواد پیروی  | 

شیر وغزال

شیر آفریقایی هر شب که می خوابد می داند که فردا باید از کندترین غزال افریقایی کمی تندتر بدود تا از گرسنگی نمیرد. 

و غزال آفریقایی هر شب که می خوابد می داند که فردا باید از تندترین شیر آفریقایی کمی تندتر بدود تا کشته نشود.
مهم نیست که تو شیر هستی یا غزال، مهم این است که فردا را از امروز تند تر بدوی. این راز بقاست.

+ نوشته شده در  شنبه 1389/08/22ساعت 12:48  توسط جواد پیروی  | 

داستان زندگی

نجار پيري خود را براي بازنشسته شدن آماده مي كرد. يك روز او با صاحبكارخود موضوع را در ميان گذاشت. پس از روزهاي طولاني و كار كردن و زحمت كشيدن، حالا او به استراحت نياز داشت و براي پيدا كردن زمان اين استراحت مي خواست تا او را از كار بازنشسته كنند.

صاحب كار او بسيار ناراحت شد و سعي كرد اورا منصرف كند، اما نجار بر حرفش و تصميمي كه گرفته بود پافشاري كرد. سر انجام صاحب كار در حالي كه با تأسف با اين درخواست موافقت مي كرد، از او خواست تا به عنوان آخرين كار، ساخت خانه اي را به عهده بگيرد. نجار در حالت رودربايستي، پذيرفت در حالي كه دلش چندان به اين كار راضي نبود. پذيرفتن ساخت اين خانه بر خلاف ميل باطني او صورت گرفته بود. براي همين به سرعت مواد اوليه نامرغوبي تهيه كرد و به سرعت و بي دقتي، به ساختن خانه مشغول شد و به زودي و به خاطر رسيدن به استراحت، كاررا تمام كرد. سپس او صاحب كار را از اتمام كار باخبر كرد.

صاحب كار براي دريافت كليد اين آخرين كار به آنجا آمد. زمان تحويل كليد، صاحب كار آن را به نجار بازگرداند و گفت: اين خانه هديه اي است از طرف من به تو به خاطر سال هاي همكاري!

نجار يكه خورد و بسيار شرمنده شد.

در واقع اگر او مي دانست كه خودش قرار است در اين خانه ساكن شود، لوازم و مصالح بهتري براي ساخت آن به كار مي برد و تمام مهارتي كه در كار داشت براي ساخت آن به كار مي برد. يعني كار را به صورت ديگري پيش مي برد.

 

نتيجه اخلاقي: اين داستان ماست. ما زندگيمان را مي سازيم. هر روز مي گذرد. گاهي ما كمترين توجهي به آنچه كه مي سازيم نداريم، و ناگهان در زماني در اثر اتفاق غير مترقبه مي فهميم كه مجبوريم در همين ساخته ها زندگي كنيم. گرچه اگرچنين تصوري داشته باشيم، تمام سعي خود را براي ايمن كردن شرايط زندگي خود ميكنيم ولي افسوس كه نمي دانيم كه چه زود فرصت ها از دست مي روند و گاهي بازسازي آنچه ساخته ايم، ممكن نيست. ما نجار زندگي خود هستيم و روزها، چكشي هستند كه بر يك ميخ از زندگي ما كوبيده مي شود. يك تخته در آن جاي مي گيرد و يك ديوار برپا مي شود.

مراقب سلامتي خانه اي كه براي زندگي خود مي سازيم باشيم.

+ نوشته شده در  شنبه 1389/08/22ساعت 12:47  توسط جواد پیروی  | 

حماقت

از میزان حماقت انسانی در شگفتم که کاری که همیشه انجام میداده را انجام می دهد، اما در دل به نتیجه ای متفاوت امید دارد. (انیشتین)  
+ نوشته شده در  شنبه 1389/08/22ساعت 12:43  توسط جواد پیروی  | 

فرق انسان و سگ

فرق انسان و سگ در آنست که اگر به سگ غذا دهی هرگز تو را گاز نخواهد گرفت * تولستوی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/09ساعت 11:37  توسط جواد پیروی  | 

امید

هروقت تو زندگیت به یه در بزرگ با قفل های بزرگ برخوردی ناامید مشو چراکه اگه قرار بود باز نشه جاش یه دیوار میکشیدن
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/07/26ساعت 13:44  توسط جواد پیروی  | 

امان از قوم و خویش

شیشه نزدیکتر از سنگ ندارد بر خویش            هرشکستی که به انسان برسد از خویش است
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/07/26ساعت 13:40  توسط جواد پیروی  | 

خودتیو خودت

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت            که گناه دگران برتو نخواهند نوشت

من اگر نیکم اگربد تو برو خود را باش              هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/07/26ساعت 13:39  توسط جواد پیروی  | 

آزادی

غم قفس به کنار.آنچه عقاب را عذاب میدهد پرواز زاغ بی سرو پاست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/07/26ساعت 13:35  توسط جواد پیروی  |